آقای جواد -ر ، هشت ساله بود که پدرش را از دست داد.

پس از حدود یک سال مادر جوانش شوهر کرد و مراقبت از جواد را به عموی ناتنی او ، که در شهر دیگری زندگی می کرد سپرد. عموی جواد به جای این که او را به مدرسه بفرستد ، امکانات بازی و تفریح را برایش فراهم سازد و سیر طبیعی رشد را در اختیارش قرار دهد، او را در مغازه اش به کار گمارد و به عنوان پادو از وی استفاده کرد.

جواد یک دست لباس بیشتر نداشت و به خاطر مزد اندکش ناگزیر بود که پیاده به سر کار برود و مسیر طولانی و پر پیچ و خمی را طی کند. گاه باران تنها لباسش را خیس می کرد و بعضی اوقات در هوای سرد مثل بید می لرزید. هر روز پس از آن که خسته و کوفته به خانه می رسید، تازه، زن عمویش احضارش می کرد و کارهای زیادی را از او انتظار داشت.

در واقع او در محیط خانه نقش خدمتکار را داشت و در محل کار نقش یک پادو . جواد در میان خانواده عمویش زندگی نمی کرد، در اتاق کوچک و محقری در آن طرف حیاط سکونت داشت. به هر حال او ایام کودکی و نوجوانی را که ، سایر بچه ها به بازی و تفریح و خوشی سرگرم بودند، با سختی و مشقت سپری کرد.

سرانجام در هفده سالگی به تهران آمد و پس از چند ماه برای خدمت سربازی به ارتش پیوست و پس از پایان خدمت در مغازه طلا فروشی یکی از آشنایانش در بازار تهران مشغول به کار شد.

جواد از پشتکار فراوانی برخوردار بود و رؤیاهای بزرگی را در سر می پروراند. از چگونگی کار این کارآموز جوان مشخص بود که روزی پیشه ور بزرگی از آب در خواهد آمد.

شش سال بر این منوال گذشت و او از فوت و فن این حرفه به طور کامل سر در آورد.

جواد پیوسته به استقلال می اندیشید و تمام هم و غم خود را متوجه این هدف می کرد . روزی کار فرمایش که آینده او را درخشان می دید، به جواد پیشنهاد کرد که شعبه ای از طلافروشی او را در یکی از خیابان های اصلی تهران دایر کند.

او زمینه کار را در آن نقطه مساعد می دانست و این قابلیت را در جواد می دیدکه از چنین موقعیتی بهره برداری کند .

جواد مشتاقانه این پیشنهاد را پذیرفت و به این تربیت فرصت یافت که در کسب و کارش یک استقلال نسبی به دست آورد .
به زودی مغازه اش پر رونق شد و توانست برای خود اسم و رسمی دست و پا کند.

کارفرمایش که به شدت تحت تاثیر صداقت و پشتکار او قرار گرفته بود، به طور تلویحی به او فهماند که آماده است یگانه دخترش را به عقد او درآورد.

طولی نکشید که آقای جواد -ر ، با دختر کارفرمایش ازدواج کرد و پس از چندی ، با پولی که در طول این سالها اندوخته بود مغازه پدر زنش را خرید و به طول کامل مستقل شد.

اکنون آقای جواد- ر، یکی از تجار سرشناس تهران بوده و از وضعیت مالی قابل توجهی برخوردار است.

با وجود این زندگیش از شور و هیجان و لذت تهی است ، برای خود وقت نمی گذارد و بسیار مقتصد است. هیچ کس از صورت ظاهرش نمی تواند گمان ببرد که او غنی و مرفه است .
ابداً اهل سفر نیست.

در صورتی که به سادگی می تواند به نقاط مختلف ایران و جهان سفر کند.

خلاصه آن طور که باید و شاید امکانات رفاهی برای خود و خانواده اش فراهم نمی کند .
لابد می پرسید علت چیست و ریشه ی این نارسایی کجاست؟

جواب ساده است. چون جواد مراحل طبیعی رشد را طی نکرده، بچگی نکرده و سریع وارد زندگی واقعی شده است.

جواد دوره ی کودکی را با رنج و مشقت سپری کرد و هیچ گاه مجال نیافت شور و لذت دوره نوجوانی را تجربه کند ، به همین دلیل در بزرگسالی به رغم برخورداری از مال و دارایی فراوان، خود را سزاوار عشق ، محبت و شادی و سرور نمی داند و به طور خودکار استفاده از این موهبتها را گناهی نابخشودنی حس می کند.

پس، فرصت بچگی کردن را از فرزندانمان نگیریم.

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به مجموعه فرزند برتر می باشد.