زوجی بعد از ازدواجی شاعرانه و عاشقانه که تا ماه ها پیوسته در سر میز غذا از یک بشقاب برای غذا خوردن استفاده می کردند خداوند عنایتی فرمود و صاحب یک نوزاد پسر شدند مادر ،خانمی بود که تمام شوق زندگی اش این بود که فلان کرم یا فلان پودر خیلی پوست صورتش را طراوت بخشیده ،

بقیه مسائل را خود حدس بزنید…

بالاخره آقا پسر این خانواده ی فرزانه و آگاه !چشم به جهان گشود !از آن لحظه به بعد فاجعه رخ داد،خوب گوش کنید :

در خانه حکومت نظامی برقرار بود و در حالی که آقا زاده در اتاق جدایی در خواب تشریف داشتند و شش ، هفت ماهگی عمر شریف را می گذراندند هیچ مهمانی حق نداشت بیشتر از ساعت هفت بعد از ظهر در آن خانه بماند و اگر خدای ناکرده مهمانی ندانسته این عمل قبیح ! را انجام می داد می بایست به زبان کر و لال ها با یکدیگر صحبت کنند !

جالب این بود که مادر بچه چند روز قبل از مهمانی به مهمانان اعلام می کرد :از ورود کسانی که سرما خورده اند ،رودل دارند ،اسهال یا بیرون روی دارند و احیاناً یک روز قبل ،از مقابل بیمارستان رد شده اند و حتی قرار است که برای ماه آینده سرما بخورند حق آمدن به مهمانی را ندارند !

چون بچه زود بیمار می شود !

مهمانان عزیز حق بوسیدن و نیز دست زدن به هیچ یک از اعضای کودک را ندارند و فقط می توانند از دور نگاه مختصری نمایند که مادر هم برای گریز از ((چشم شوری))فوراً نیم کیلو اسپند دود می کرد !

یک اتاق ،اتاق کودک بود و اتاق دیگر که اتاق پدر و مادر بود پُراپُر از انواع پوشک ،شیر خشک ،گوش پاک کن ،داروهای تقویتی ویژه دوپینگ و انواع کفشهای لیزری و سوت سوتکی و غیره بود که ناچار اتاق خواب مصادره شده بود و پدر و مادر در مقابل اتاق ((خانم زاده)) نه ، ببخشید ، ((آقا زاده)) می خوابیدند . با این وجود ،پدر هیچ گونه اعتراضی نمی کرد و برای خودش ((خانومی)) شده بود!

سال ها گذشت …
در مهمانی ها شاهد این خلقت عظیم بودیم که ؛

شاخه ی گیاهان گلدان ها را می شکست ! و وقتی کسی اعتراضی می کرد مادرش می گفت : ((عیبی نداره بگذار بچه بازی کنه وگرنه عقده ای میشه !))

خلاصه این تحفه عظیم گاهی شیئی را پرتاپ می کرد و شیشه میزبان را می شکست و مادر با ملایمت خاصی می فرمود :((پسرم…عزیزم…))و پدر هم در مواقع ضروری اقدام به انجام عمل استراتژیک ((طهارت))می نمود و مامور ویژه طهارت و پاکیزگی کودک بود ،خلاصه آوازه و شهرت این ((کودک کمیاب))در فامیل پیچیده بود ،

تا اینکه یک روز …

مهمانی مفصلی در منزل یکی از بستگان بود و تعداد پنجاه میهمان و بچه های قد و نیم قد در یک اتاق مشغول بازی بودند که به ناگه صدای گریه و شیون همه شان در آمد اول فکر کردم از منزل همسایه است چون هیئت داشتند ولی لحظاتی بعد همه بچه ها بیرون آمدند و در حالی که همگی گوشهایشان را گرفته بودند با گریه می گفتندکه:((اون گوش ما را گاز گرفت!))

مادر آقا زاده با خونسردی آمد و با نرمی خاصی گفت :((پسرم…عزیزم…)) و پدر که خانومی برای خودش بود با ملاحت خاصی نگاه می کردند و می فرمودند :((بچه است دیگه ،چکار کنیم؟))

چشمتان روز بد نبیند ،این واقعه تلخ دوباره تکرار شد و پدر و مادرها که جملگی دلخور و دلسیر از این بچه و پدر و مادرش بودند نمی دانستند چه کنند !

و مادر ، در یک تصمیم انقلابی ، کودک دلبندش را از بچه ها جدا کرد و به میان میهمانان فرستاد!
دل من هوری ریخت! منزل پر از مجسمه های شیشه ای بود ! نگاه مضطرب میزبان در حین پذیرایی به دنبال این ((موجود نایاب)) بود که بالاخره …چی؟…چه حدسی می زنید ؟…

بله ،دو مجسمه بسیار ارزشمند به دستان مبارک این ((پسرک))خرد شد و در یک لحظه همه میهمانان ماتشان برد و در یک حالت حیرتناک خیره ماندند و مادر این ولیعهد آمد و با همان لحن قبلی فرمودند ((پسرم…عزیزم….))
سپس به همتای زندگی شان ،آقایشان که حالا خانومی شده بودند فرمودند :((خرده مجسمه ها را بردار و فردا عین آن را بخر !))

بعد با لبخندی فرمودند:((چه میشه کرد ،بچه ست دیگه ! اگه بازی نکنه ،عقده ای میشه ! تو خونه هم همه چیزها را شکسته !

بچه ست دیگه …))

دقایقی گذشت و من با پریشانی خاصی به مادر دومش (پدرش)گفتم :((بگیر بچه را، آن بشقاب عتیقه است !))
و دقایقی بعد قطعات آن بشقاب بود که در کف اتاق پراکنده شده بود . این بار میزبان با لکنت زبان گفت :((عیبی نداره ولی اون بشقاب خیلی قدیمی بود !))

و بالاخره معجزه رخ داد !
مامان دوم (پدر) کودک با خشمی ساختگی گفت : ((ای پسر بد !تو خیلی بدی !))و بچه زد زیر گریه و جیغ و دادی بود که راه انداخت و متاسفانه چشمش افتاد به گوشه ای از پذیرایی که بشقاب های چینی ،تنگ های بلور و بقیه اسباب ناهار چیده شده بود .

پدر ولیعهد که پنداری از خواب غفلت بیدار شده باشد به بچه گفت :((مرض ،گریه نکن))و کودک خشمناک آخرین تکه بشقاب را پرت کرد و پدر که به بطور ناگهانی می خواست فرزندش را همان لحظه تربیت کند به پسرک حمله برد و … چشمتان روز بد نبیند…

کودک به طرف ظروف غذا و انبوه بشقاب های چینی ، و … گریخت .
من که چشام را بستم ، لطفا شما هم ببندند !

فقط صدای خرد شدن بشقاب ها و ناله های خفیف صاحب خانه می آمد و صدای ملایمی که می گفت :((پسرم …عزیزم))و بعد گلدان سنگین کریستال بود که با حرکت پسرک نابغه روی میز شیشه ای افتاد و میز غذاخوری هشت نفره با صدای شدیدی شکست و من از خانه بیرون زدم و به اولین درمانگاه که رسیدم به دکتر گفتم : ((مرا عقیم کن!)) البته خوب می دانم که شما در ذهن خود مشابه چنین خاطرات شیرین و جذابی را دارید !

من فکر می کنم اگر در آن شب ، مادری یکی دو ماهه حامله بود حتما با همراهی همسرش روز بعد به یک پزشک مراجعه می کردند و از او می خواستند که عمل سقط جنین را انجام دهد و از خیر بچه دار شدن می گذاشتند !

خُب این واقعه تاریخی را بیان کردیم که هم بیاموزیم و هم مواظب باشیم که فرزندانمان را چگونه تربیت می کنیم.

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به مجموعه فرزند برتر می باشد.